زیباست وقتی انسان مشاهده میکند از بزرگترین فرزند امام حسین (علیه السلام) تا کوچکترین فرزندی که میتواند زبان به سخن باز کند این نگاه عارفانه را درک میکنند و در کلمات خود آن را به زیبایی هر چه تمامتر به نمایش میگذارد.
خدا محوری را میتوان در زندگی حضرت رقیه (سلام الله علیها) به وضوح مشاهده نمود در آن ساعات آخری که سید الشهداء (علیه السلام) میخواهد به دختر خود اطمینان قلب بدهد که این سختیها میگذرد، اینگونه با هم سخن میگویند: «یا ابه ! انظر الى فانى عطشان ... الله یسقیک فانه وکیلى؛[2] بابا جان، به من بنگر، من تشنهام امام حسین (علیه السلام) در جواب دخترشان میفرمایند: [دخترم ، مى دانم تشنه هستى] خدا تو را سیراب مىکند، زیرا او وکیل و پناهگاه من است.»
سید الشهداء (علیه السلام) حتما میدانند در این زمان حساس و بلای عظیم دختری که سالیان اندکی پای تربیت ایشان نشستهاند با چه سخنی آرام میشوند که میفرمایند: خدا وکیل و پناهگاه من است و چه سخنی زیباتر از این سخن برای اینکه بی بی رقیه (سلام الله علیها) آرام شود و آنچنان تابآوری داشته باشد که پس از شهادت پدر گرامیشان که آب باز میشود از دست دشمن او آب نگیرد و ننوشد.
سخن از خدا گفتن در زندگی حضرت رقیه (سلام الله علیها) با وجود سن اندکی که دارد انسان را به وجد میآورد و شوق خدایی شدن را در او افزون میکند. اگر وجود مقدس یک کودک خردسال آنچنان عظمت مییابد و روحش آنچنان در اوج به پرواز در میآید که گاه خودش را فراموش میکند و همهی وجودش میشود شوق رسیدن به پدر که او را آیینهی تمام نمای خداوند تبارک و تعالی و مظهر تمام خوبیها میداند، هر انسانی نیز با دیدن و شنیدن این صحنههای عارفانه دلش خدایی میشود و شوق پرواز پیدا میکند.
دیدار آخر حضرت رقیه (سلام الله عالیها) با سر بریده پدر مظلومش بسیار درسآموز است در آن دیدار این نازدانهی حضرت اباعبدالله (علیه السلام) با دیدن رأس پدر برای مدتی غصهها، غمها و سختیهایی را که در طول مسیر دیده است به طور کل فراموش میکند و همهی وجودش میشود غمخواری برای پدر و آرزوی فدا شدن در راه او و کمتر سخن به میان آوردن از خود، آن جا که راوی نقل میکند: «فقالت: ما هذا الرّأس ؟ قالوا لها: رأسُ أبيك. فرفعته من الطّشت حاضنه له وهي تقول: يا أباه ! مَن ذا الذي خضّبك بدمائك؟ يا أبتاه! مَن ذا الذي قطع وريدك؟ ... ليتني كنت الفدى، يا أبتاه! ليتني كنت قبل هذا اليوم عميا. يا أبتاه! ليتني وسدت الثّرى ولا أرى شيبك مخضّباً بالدّماء. ثمّ إنّها وضعت فمها على فمه الشّريف وبكت بُكاءاً شديداً حتّى غشي عليها، فلمّا حرّكوها فإذا بها قد فارقت روحها الدُنيا؛[3] گفت اين سر كيست؟ به او گفتند: سر پدرت حسين است. سر را با احتياط از داخل طشت برداشت و به سينه چسبانيد و با گريههاي سوزناك خود خطاب به سر چنين گفت: پدر چه كسي تو را به خون آغشته كرد؟ چه كسي رگهاي گردنت را بريد؟ ... پدر جان كاش فدايت ميشدم. پدر جان اي كاش بيش از اين نابينا ميشدم و تو را اينگونه نميديدم. پدر جان كاش پيش از اين در خاك خفته بودم و محاسنت را آغشته به خون نميديدم. سپس لبها را بر لبهاي پدرش امام حسين (علیه السلام) نهاد و چنان گريست كه همان لحظه بيهوش شد و وقتي او را حركت دادند دريافتند كه از دنيا رفته است.»
این روح بلند با بیان بلیغی که در خود دارد نشان از عظمتی خواهد داشت که با این سن کم، ایشان به آن دست یافتهاند و این همان روح الهی است که حضرت رقیه (علیه السلام) با تربیتی که پدر بزرگوارشان نسبت به او داشتهاند به آن دست یافتهاند.
____________________________
پینوشت:
1.بحار الانوار، محمد باقر بن محمد تقی مجلسی، ج45، ص114، انتشارات دار احیاء التراث العربی، بیروت.
2.سرگذشت جانسوز حضرت رقیه علیها السلام ص 22 به نقل از الوقایع و الحوادث محمد باقر ملبوبى ج 3 ص 192.
3.المنتخب في جمع المراثي و الخطب طريحي، ص 136-137.
برچسبها: حضرت رقیه , شهادت , محرم , صفر
تاريخ : یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰ | 10:16 | نویسنده : احمد داعی |
